تبليغاتX
مدیکال رجیسترار




















مدیکال رجیسترار

سرگذشت یک مد رج در استرالیا

تمام شد... راحت شدم از یک ماه زندگی در شب. خدا رو شکر یعنی میخوام بگم تا به حال در عمرم پوستم را به این بدی ندیده ام پر از جوشهای بزرگ بزرگ...محصولات پرو اکتیو رو هم تند تند به کار میبرم و هی دایما خودم رو نکاه میکننم که ببینم جند تا از جوشهام کم شده.. فعلا که زندکی ام داره کم کم به روال عادی خودش بر میگرده... هنوز هوا سرد سرد هست و این گرد خاک لعنتی قرمز نه تنها به تعداد مریضهای بیمارستان اضافه کرده بلکه گرد و خاک خانه ما را هم سه برابر کرده است از صرفی هم بنگاهی خانه فردا قرار است که صبق عقد نامه بازدید ۶ ماهه اش را از خانه انجام بدهد و من هم هنوز خواب آلو د و خسته هستم و از طرفی هم یخچال خالی هست و تبعا کسی هم بایست آن را پر کند که غیر از خانم خانه کسی دیگری نمیباشد.... خوب بخش دیکه عفونی هستم و اساتید همه همراه و مهربان. فکر کنم ماه خوبی را پشت سر خواهیم گذاشت و البته پر از کار و درس٬ خانه هم زیر سر گذاشته ایم و امید واریم که وام بانک درست بشود ولی خوب خنده دارش این است که مثل دو عدد خجسته راه افتاده ایم و تخت و مبل و یخچال و غیره برای خودمان میپسندیم....احساس تازه عروس داماد بعد از یک سال زندگی مشترک شاید از اون حس ها باشه که سراغ هر کسی نمیاید و ما هم سرمست از این حس هستیم... ۴ روز در ماه دسامبر به دیدن دوستان عزیزی میرویم که همزمان با سالگرد ازدواج استرالیایی امان هست و من خیلی امیدوارم که تا آن موقع هانه خودمان باشیم و وسایل در حد یک زندگی ابتدایی را  داشته باشیم و من هم نصف هاریسون را تا آن موقغ جویده باشم.... به امیدش....
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 7:44 توسط مد رج| |

:) صبح یک روز تعطیلی نشستم٬ موهایم خیس آب دوش صبحگاهی هست و فرهای ریزش رو به رخ باد میکشد٬ موسیقی ریلکسیشن فضای خانه ۵۰ متری امان را پر کرده است٬ جیگر جان به دنبال کارهای ماشین جدیدمان رفته است و من هم انگلیش برکفست تی را جرعه جرعه توی هوای نمناک سر د هنوز زمستانه اینجا هورت هورت بالا میکشم٬ دو روز پیش سالگرد عقدمان بود٬ اولین سالگرد ولی به سادگی هیچ کاری نکردیم٬ یعنی مثل همه چیزمان است ٬ یک شام دو نفره دیر وقت زیر نور دو تا شمع کوچولو با اخم و تخم من که چرا همسر جان به جای اینکه ۱۱ :۳۰ شب خانه باشد ۱۲:۱۵ خانه بود و کیک موز هم که من کلی با شوق پخته بودم هم نخوردییم و هنوز صبحانه هایمان را پر میکند...نمیدانم کی این زمستان میخواهد برود از شهر ما؟؟؟ خسته شدیم از بس باران و ابر دیدیم به خدا.... این هفته هیچی درس نخواندم ٬ حسابی هم وجدان درد مزمن هم به این خاطر دارم ولی خوب دنبال خانه هستیم و ماشین و بیمه خصوصی و همسر گرامی هم دنبال گرفتن یک ترم در ای سی یو برای کالج جراحی بود که خوب انجام شد. فقط هنوز پروژه خانه مانده است:(( و من بسیار غمگین هستم چون آقای صاحبخانه باورش نمیشود که دو عدد جوجه مثل ما بتوانیم از بانک وام بگیریم و خانه بخریم و فعلا تا پول وام ما جور نشود میخواهد خانه را در بازار به معرض دید بگذارد که بتواند سودش را بکند و مشتری دست به نقد تر پیدا کند. البته خدا خان ما هم بزرگتر از این حرفها هست و میدانیم  تا چشم مان به آن خانه است آن خانه فروش نمیرود:(( ما آن خانه را میخواهیم.... میشود دعا کنید آن خانه جقلی نقلی از آن ما بشود پلیییییییز؟؟؟؟؟
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:57 توسط مد رج| |

الان در بیمارستان هستم که اینها رو مینویسم٬ پریشب شب خیلی سختی بود٬ مریض اسکیزو فرنی را بستری کرده بودند و چون هنوز توی اورژانس بود و به بخش منتقل نشده بود٬ هموگلوبین دومش رو که چک کردم از ۱۵۵ به ۱۰۸ رسیده بود و بعد سریع از نرس خواستم که برایم فشار خون ایستاده و نشسته رو اندازه گیری بکنه و بهم بگه٬ بعد فید بکی که گرفتم این بود: ساعت ۲ فشار خونها را اندازه گیری میکنیم...( انگار همه جا آسمان یک رنگ هست) خودم دستگاه فشار را کشیدم و بردم و اندازه گرفتم و با افت فشار حدود ۳۰ میلیمتر جیوه مواجه شدم٬ سریعا  با پاتولوژی تماس گرفتم و به مریض خون زدیم.... چون دیشب شلوغ بود چیزی نگفتم ولی امروز به نرس کووردینیتر گفتم که چه اتفاقی افتاده هست. مریض جالب بعدی سینکوپی بود با موبیتز تایپ ۲ که برادیکاردی در حد ۳۰ تا پیدا میکرد٬ برایش سریعا ترنس کوتانوس پیسینگ انجام دادیم و تروپونین چک کردیم و زنگ زدم کانسالتنت آنکال ٬ که بهم اجازه داد که مریض به سی سی یو بره٬ تیم لیدر شب که خانم خیلی واردی هست بهم گفت که اینجا پیس دایمی نمیذاریم بهتر بفرستیم بیمارستان مبدا که محل آموزش من هم هست ٬ با کاردیولوژیست  آنکال تماس گرفتیم و ایزوپرو پونولین برای مریض شروع کردیم و پالسش را به بالای صد رساندیم و او را فرستادیم بیمارستان مبدا٬ به عنوان یک سال یکی هیچی از داروهای ای سی یو و کاردیاک سر در نمی آورم که شبها بسیار ترسناک هست ٬ سال دیگر حتما یک ترم ای سی یو ویک ترم قلب بر میدارم ٬ از بس که اینجا پیسهای مختلفی دارند٬ مثل دهلیزی٬ دهلیزی بطنی٬ کروناری سینوس و هزار تای دیگه٬ آدم واقعا بعضی وقتها گیج میشه که حالا این ریتمی که من میبینم٬ کدوم یکی هست؟؟ صبح هم که گوشی ام را میچرخاندم و به طرف ماشین میرفتم٬ رجیسترار بیهوشی رو دیدم و پرسان حالم شد از آنجهت که شب با هم یک سی پی آر انجام داده بودیم که موفق نبود٬ چون مریض عمل هیپ کرده بود و دو روز بعد از عمل بدون اینکه هپارین لوو مولکولار داشته باشه با آسپیرین پروفیلاکسی شده بود و من فکر میکنم که آمبولی کرده بود ٬ و پلیس شب آمده بود و کیس کرونر شده بود... خلاصه به من میگفت که پلیس ممکن هست با تو تماس بگیره... من هم ایسی جی موبیتز تایپ تو را نشان دادم و گفتم با این خوب شب خوبی نداشتم٬ همچین برق از دو چشمش پرید و گفت میشه من یک کپی داشته باشم٬ من هم گفتم که میخوام همسر گرامی رو که جراحی میخوانه بر سر کار بگذارم و اذیت کنم٬ خلاصه نشان به آن نشان که امشب ساعت ۳ من رو پیج کرد که ای سی جی را کپی بکند برای تمرین امتحان سال آخر٬ اینجا هر رشته دو تا امتحان دارد: ۱) امتحان کتبی۲) امتحال کلینیکال یا آسکی که برای داخلی ها ۴ عدد کیس کوتاه و ۲ عدد کیس بلند هست.... و در سالی که امتحان داری کلی قبلش با کمک کانسالتنها کار میکنی و هر هفته یک نفر کیسهای جالب رو مینویسد و بقیه آن را بازی میکنند...

خلاصه که دنیایی هست کشیکهای شب و دیشب هم نامزدی برادر گراممان در ایران بود و ساعت ۳ زنگ زدیم بهش و کلی اشک شوق ریختیم چه کنیم که تک برادر هست و راهمان دور و دلهایمان نزدیک...

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 7:59 توسط مد رج| |

باحالترین امرجنسی رژیسترار کسی است که وقتی می فهمه خسته ای وخوابت میاد تا صبح ساعت ۶:۳۰ بیدارت نکنه و بعد از ۶:۳۰ پیجت بکنه و بگه حالا بیا این مریض های آسمی رو ببین!!! دمت گرم اندرو... ببینم امشب چه میکنی ها!!!

حالا که امروز صبح اقلا از نعمت دیدن همدیگه به مدت چند ساعت بهره مند شدیم ٬ بایست بدویم دنبال خانه دیدن نه؟؟؟؟ باشه جیگر خان روزی هم میرسه که آنقدر بشینم تنگ دلت که خسته بشی و حوصله ات سر بره٬ راستش رو بخواهی کلافه شدم از بس تلفنی و اس ام اسی با هم در ارتباطیم و مسایل مالی زندگی رو بالا پایین میکنیم و واسه یک لانه کوچولو آنقدر میدویم ٬ میخوام من باشم و تو باشی و بوی علفهای آب خورده و خورشید گرم... نه این گرد و خا...ک لعنتی و شبهای بلند و اس ام اسهای پر از اسمایلی قلبی شکل.... من تو رو میخوام.....

 وقتی بهم میگن یک مریض هست ۸۰ ساله یا ۹۰ ساله.... دیگه صداشون رو نمیشنوم دلم میخواد برم وهی تند تند این پرونده های کلفت پر از دیابت و سکته و عفونت ریوی و تنگی نفس و ناراحتی قلبی رو بخوانم و ۱۰۰ قلم داروشون رو بنویسم و خلاصه تند تند ماجرا رو هم بیارم و تمام و برم روی کاناپه توی پاویون لوله بشم از سرما!!! بس که هنوز اینجا سرده..... دلم یک بغل گرما توی شبها میخواد نه یک پیجر زر زرووووووووووووووووووو.....

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 21:18 توسط مد رج| |

دیشب کشیک بودم بعد از یک هفته تعطیلی ٬ خوب از حالا شمارش معکوس رو شروع کردم که دو باره تعطیلیم شروع بشه٬ تا پام رو گذاشتم توی لانج پزشکان سه تا مریض رو بهم هند اوور کردند و بعد هم که رفتم اورژانس تعدادشون تا ساعت ۱۲ شب شد ۷ تا٬ خوب هر مریض اینجا حدود یک ساعت تا یک ساعت نیم طول میکشه که ببینی و معاینه کنی و پلن بدی و همه کارها و آزمایش و رادیولوژی فرداش مرتبه یا نه خوب حساب کنید که رفتم تا الهه صبح٬ حالا این وسط تب کردن مریض سیروتیکم در بخش و دو تا کد بیمارستان بماند.... تا چشم رو چرخوندم خود خود صبح بود نمیدونم برای شما هم اتفاق میافته یا نه ولی من وقتی ۲۴ ساعت باشه که بیدار باشم و نخوابیده باشم ٬ فکر میکنم که جریانات بیرون یک حالت انیمیشن به خودشون گرفتن و تفریبا میرم در فاز دیلیریوم و شاید همه مریضهام رو ساب کورتیکال میبینم٬ زمانی اینترنی ا...یر..ان هم خوب شیفتهای ۳تا ۸ صبح رو همیشه من میدادم چون برام راحتتر بود سر شب بخوابم و دوست صمیمیم بر عکس من بود٬ دیروز کانسالتنت اورژانس جیمی بود٬ که از دوستای صمیمی من و شوهر عزیز هست و شاهد عقدمون هم اینجا بود... دلم خیلی براش تنگ شده بود و هر جه قدر که سر شب مریض برای بستری بهم معرفی کرد لبخند زدم و خندیدم!!! خوب میدونین که اینجا رنج اکثر مریضهایی که میبینین از ۸۰ به بالا است و یک مریض داشتم که خانواده اش اصرار داشتن که ۵ روزی زنده نگه اش داریم که مرز ۱۰۰ رو بزنه و بعد هم فاتحه و الصلوات... عفونت ادراری هم داشت و حسابی مریض بود ٬ شرح حال گرفتن از این مریض ها هم دق آور هست ٬ خودشون که دمانس دارند و یک کلمه نمیتونی ازشون بفهمی٬ نرسینگ هوم عزیز که هیچ وقت جواب تلفن رو نمیده اگر هم بدن از روی نوت نرسها که  زیاد هم فایده نداره برات یک چیزهایی رو بلقور میکنن که آخر نمیوتونی بفهمی که اول مریض تب کرد بعد سرفه یا برعکس:)) خانواده ها هم که مثل ایران نمیمونن تا خود صبح که شما برین شرح حال بگیرین... خلاصه یک تیر طایفه پیرمرد پیرزن بستری کردیم و ساعت ۶:۱۵ صبح کارمون تمام شد... تازه میخواستم بیام بالا که افقی بشم دوباره رج اورژانس اومد گفت یکی دیگه ساعت ۴:۳۰ اومده٬ گفتم ببخشید ها ٬شما هم در دل شب نیم ساعت دراز میکشید ٬ من هم دارم میرم بالا یک چایی بخورم٬ بابا جون صبر کن تا صبح یک عکس ریه بنداز آزمایشها  رو بفرست هی همه چیز رو به اسم پنومونی نندازین به من:((

 بعد هم جیگر جان اومد دنبالم و رفتیم دو تا دونات کینگ دارچینی داغ زدیم به بدن و جیگر اصرار که بریم خانه ببینیم!!! من هم گفتم عزیزم این تو بیمری از اون تو بیمری ها نیست من رسما جانم در کف دستم هست و مجبور شد من رو برسونه خانه و خودش بره سراغ گشتن برای خانه و نمیدونم کارهای ریز زندگیمون٬ بعد هم که من نفهمیدم کی ساعت ۳ شد و عزیز دل رفت بیمارستان... ساعت ۵ بعد از ظهر هم از خواب نه چنداد دلچسب بیدار شدم و آقامون زنگولید که در حال رفتن به اتاق عمل میباشد٬ این وضعیت تمام این هفته ادامه دارد چون که شب کار هستم و آقای عزیز عصر کار و در ۲۴ ساعت همدیگر رو شاید ۱-۲ ساعت هم ندیدیم:)خوب من ساعت ۹:۳۰ بایست آژانس بگیرم و برم بیمارستان و آقامون ساعت ۱۰ شب تشریف میآورند خانه....

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 19:12 توسط مد رج| |

هفته پیش هفت شب پشت سر هم کشیک بودم ٬ بی وقفه همین طور از ساعت نه و نیم شب که هند اور شروع میشد میرفتم اورژانس و مریض بستری میکردم تا خود الهه صبح که میشد ساعت هفت و نیم تازه از ساعت هفت و نیم تا هشت بایست ریپورت مریضهای بد حال بخش رو از رزیدنتم میگرفتم و لزوما یک ویزیتی بخش رو میکردم و با متخصص آنکال شب زنگ میزدم و مریضها رو میفرستادم بخش و بعد تازه از هشت تا هشت و نیم دایما بازخواست پس میدادم... یعنی روضه امام حسین دیدین آدم بعدش از زور ناراحتی و خستگی رنگ به چهره نداره٬ همونطور هم من بودم و میآمدم خانه و حتی کفش هام رو نکنده میافتادم توی رخت خواب با کله سبک  و خواب نصفه نیمه و گاهی چشمهای گریون از اینکه چرا توی مرنینگ اینجوری بهم گفتند٬ چرتک های کوتاه منقطعی میزدم تا ۵ بعد از ظهر که همسر گرامی بیاد٬ تازه اگر کارش توی اتاق عمل طول نکشه و اینکه شاید بعضی موقعها میبایست میرفتم دنبالش که ماشین از صبح دست من بود و فاصله خانه تا بیمارستان حدود نیم ساعت رانندگی مداوم هست... تازه این وسط بازخواستهایی که به مدیر گروه داخلی و چیف رجیسترار بابت مریضهای ای سی یویی که شب اول به پستم خورده بود بماند و بماندکه چقدر ایراد گرفتن که برنامه کالج داخلی رو خوب انجام ندادی و ال و بل و بیا معلم راهنما بگیر و تمرین کن و از این حرفها٬ فقط بگم یکی از مریضهای جالبم یک دختر ۱۹ ساله بود که با تشنج هیپوناترمیک آمده بودو قصه این بود که خانم آخر هفته حدود ۶۰ کیلومتر رو دوچرخه سواری کرده بود و به گفته پارتنر محترمش ۱۰ لیتر آب خالص خورده بود و من بایست جواب پس میدادم که چرا رجیسترار اورژانس خنگ با یک تشنج دل و ایمانش رو به فنا داده بوذ و به خانم سالین هاپر تونیک داده بود و حالا بیا و ثابت کن که خانم در کانفیوژن به سر میبره دچار پونتایل میلونولیزیز نشده هست!!!

ولی این هفته تا حالا همش صفا بود٬ یعنی تعطیلم تا دوباره یکشنبه شب که برم در فاز کما....از یکشنبه که با همسر جان دور شهر رکاب زدیم و رفتیم نمایشکاه بهاره تا امروز که ماساژ تمام و ماسک صورت رفتم همش خوش گذشته٬ به علاوه اینکه مقدار زیادی کارهای زندگی منجمله سرویس ماشین و پیدا کردن بیمه خصوصی و سر و کله زدن با شرکت مزدا و شرکت بیمه اینجا و تمیزی بهارانه خانه و دادن وسایل غیر ضروری به عنوان خیریه ٬ همه به عهده من بود٬ به علاوه کلی کد بانو گری و پخت و پز که همسر کوچولوی روزه امان گشنه نماند... از مشقتهای جدید دیگه امان اینکه نزدیک کریسمس بایست برای مرخصی التماس بکنیم ٬ مخصوصا که سالگرد عقد و عروسی استرالیاییمان اکتبر و دسامبر هستند و یا به من مرخصی نمیدهند یا به همسر جان ماهم تصمیم اتخاذ کردیم که سال نو با یک فور ویل درایو توپ در نیوزلند از یک شهر به شهر دیگر برویم و به اصطلاح بگ پکینگ انجام بدهیم...

خالا از این طرف ماجرای معلم گرفتن ما و میزان درسهایی که بایست بخوانم بماند که اصلا نمیخواهم در این مدت تعطیلی فکری در موردشان بکنم....

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 18:1 توسط مد رج| |

سلام من یک مدیکال رجیسترار در کشور استرالیا هستم٬ اگر خدا کمک کنه میخوام از سختی ها و جذابیتهای تحصیل تخصصی در اینجا بنویسم و از پیشرفتها یا از شکستهام٬ اینجا نمیخوام در مورد چگونگی وارد شدن به تخصص یا کاریابی توی استرالیا یا ویزا چیزی بنویسم ٬ پس اگر سوالی شد و جوابی نرسید ٬ لطفا نرنجید٬ چون من فقط در حد خودم تجربه دارم و بس و بسیار با تجربه تر از من در دنیای واقعی و مجازی هستند٬ میخوام بیشتر در مورد محیط بیمارستان بنویسم و بیمارانم که فکر میکنم به حد کافی باشند که مطالبم رو پر بکنند...
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 12:53 توسط مد رج| |


Design By : Night Skin