مدیکال رجیسترار
سرگذشت یک مد رج در استرالیا
خلاصه که دنیایی هست کشیکهای شب و دیشب هم نامزدی برادر گراممان در ایران بود و ساعت ۳ زنگ زدیم بهش و کلی اشک شوق ریختیم چه کنیم که تک برادر هست و راهمان دور و دلهایمان نزدیک... حالا که امروز صبح اقلا از نعمت دیدن همدیگه به مدت چند ساعت بهره مند شدیم ٬ بایست بدویم دنبال خانه دیدن نه؟؟؟؟ باشه جیگر خان روزی هم میرسه که آنقدر بشینم تنگ دلت که خسته بشی و حوصله ات سر بره٬ راستش رو بخواهی کلافه شدم از بس تلفنی و اس ام اسی با هم در ارتباطیم و مسایل مالی زندگی رو بالا پایین میکنیم و واسه یک لانه کوچولو آنقدر میدویم ٬ میخوام من باشم و تو باشی و بوی علفهای آب خورده و خورشید گرم... نه این گرد و خا...ک لعنتی و شبهای بلند و اس ام اسهای پر از اسمایلی قلبی شکل.... من تو رو میخوام..... وقتی بهم میگن یک مریض هست ۸۰ ساله یا ۹۰ ساله.... دیگه صداشون رو نمیشنوم دلم میخواد برم وهی تند تند این پرونده های کلفت پر از دیابت و سکته و عفونت ریوی و تنگی نفس و ناراحتی قلبی رو بخوانم و ۱۰۰ قلم داروشون رو بنویسم و خلاصه تند تند ماجرا رو هم بیارم و تمام و برم روی کاناپه توی پاویون لوله بشم از سرما!!! بس که هنوز اینجا سرده..... دلم یک بغل گرما توی شبها میخواد نه یک پیجر زر زرووووووووووووووووووو..... بعد هم جیگر جان اومد دنبالم و رفتیم دو تا دونات کینگ دارچینی داغ زدیم به بدن و جیگر اصرار که بریم خانه ببینیم!!! من هم گفتم عزیزم این تو بیمری از اون تو بیمری ها نیست من رسما جانم در کف دستم هست و مجبور شد من رو برسونه خانه و خودش بره سراغ گشتن برای خانه و نمیدونم کارهای ریز زندگیمون٬ بعد هم که من نفهمیدم کی ساعت ۳ شد و عزیز دل رفت بیمارستان... ساعت ۵ بعد از ظهر هم از خواب نه چنداد دلچسب بیدار شدم و آقامون زنگولید که در حال رفتن به اتاق عمل میباشد٬ این وضعیت تمام این هفته ادامه دارد چون که شب کار هستم و آقای عزیز عصر کار و در ۲۴ ساعت همدیگر رو شاید ۱-۲ ساعت هم ندیدیم:)خوب من ساعت ۹:۳۰ بایست آژانس بگیرم و برم بیمارستان و آقامون ساعت ۱۰ شب تشریف میآورند خانه.... ولی این هفته تا حالا همش صفا بود٬ یعنی تعطیلم تا دوباره یکشنبه شب که برم در فاز کما....از یکشنبه که با همسر جان دور شهر رکاب زدیم و رفتیم نمایشکاه بهاره تا امروز که ماساژ تمام و ماسک صورت رفتم همش خوش گذشته٬ به علاوه اینکه مقدار زیادی کارهای زندگی منجمله سرویس ماشین و پیدا کردن بیمه خصوصی و سر و کله زدن با شرکت مزدا و شرکت بیمه اینجا و تمیزی بهارانه خانه و دادن وسایل غیر ضروری به عنوان خیریه ٬ همه به عهده من بود٬ به علاوه کلی کد بانو گری و پخت و پز که همسر کوچولوی روزه امان گشنه نماند... از مشقتهای جدید دیگه امان اینکه نزدیک کریسمس بایست برای مرخصی التماس بکنیم ٬ مخصوصا که سالگرد عقد و عروسی استرالیاییمان اکتبر و دسامبر هستند و یا به من مرخصی نمیدهند یا به همسر جان ماهم تصمیم اتخاذ کردیم که سال نو با یک فور ویل درایو توپ در نیوزلند از یک شهر به شهر دیگر برویم و به اصطلاح بگ پکینگ انجام بدهیم... خالا از این طرف ماجرای معلم گرفتن ما و میزان درسهایی که بایست بخوانم بماند که اصلا نمیخواهم در این مدت تعطیلی فکری در موردشان بکنم....
| Design By : Night Skin |

